حسن مرسلوند

62

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )

اسماعيل آقا كه هم قصد انتقام و هم داعيه‌هاى بيشترى در سر داشت ، اول به وضع ايل سروصورت و نظم و ترتيبى داد و مقدارى اسلحه جمع‌آورى كرد . در خلال اين احوال ، جماعتى از آشوريان به سركردگى شخصى به نام مارشيمون كه پيشواى مذهبى آنان نيز بود به تحريك اجانب به اروميه و سلماس و شهرهاى اطراف روى آوردند و قدرتى به هم زدند . اسماعيل آقا كه مارشيمون را رقيب خود مىدانست ، ضمن يك ملاقات با حيله و غافلگيرانه او را به قتل رساند و اگرچه از هواداران و خونخواهان او شكست خورد ، ولى دوباره و به تدريج وضع نظامى خود را بهبود بخشيد . سميتقو با استفاده از آشفتگى اوضاع كشور و پس از جنگ و گريزهايى ، علنا علم طغيان برعليه دولت برافراشت و شهرهاى سلماس و اروميّه و بعدا ساوجبلاغ را تسخير كرد و در آنها به قتل و غارت و باج‌گيرى پرداخت . البتّه گفته مىشود كه انگشت تحريك بيگانگان ، به خصوص دولت استعمارى انگليس در حمايت از اسماعيل آقا بىتأثير نبوده است . دربارهء سفاكيها و بىرحميهاى سميتقو سخنان بسيارى گفته شده است كه يكى از مستندترين آن سخنان ، گفته‌هاى مرحوم ابو الحسن افتخارى شوهر عمهء دكتر غلامعلى رعدى آذرخشى است كه خود در آن زمان مدتى اسير و كارمند اسماعيل آقا بوده است . وى در شرح خاطرات خود چنين مىنويسد : « روزى در حضور من يكى از روحانيون اروميّه را كه تقاضاى ملاقات با سميتقو كرده بود ، به قلعهء چهريق آوردند . آن روحانى به نمايندگى از طرف عده‌اى از اهالى شهر درخواست تخفيف در مصادره يا جريمه‌اى را كرد . سميتقو نه تنها به خواهش او وقعى ننهاد ، بلكه براى تنبيه او دستور داد دوسه نفر سنگ بزرگى را به اطاق نشيمن ، كه در بالاترين نقطهء قلعه قرار داشت با طناب محكمى آوردند . يك سر طناب را به گردن روحانى و سر ديگر آن را به سنگ بستند و پنجرهء مشرف به درهء عميق را گشودند . سميتقو دستور داد آن سنگ را از پنجره به درّه پرتاب كنند و معلوم است كه در اين صورت وزنهء سنگ ، روحانى را هم با خود به ته دره مىكشيد . ازاين‌رو هربار كه مأموران سميتقو مىخواستند سنگ را بلند كرده به دره بيندازند ، روحانى شتابان مىدويد و سنگ را بغل مىكرد و مانع از پرتاب آن مىشد و سميتقو از مشاهدهء اين وضع قاه‌قاه مىخنديد . تا عاقبت من ( مرحوم افتخارى ) دل به دريا زدم و شفاعت كردم و خوشبختانه اين شفاعت مؤثر افتاد . » باز آن مرحوم نقل مىكرد كه : « پسر خردسال سميتقو ، خسرو ، كه او را خسو مىناميدند . ، مشق تيراندازى مىكرد و گاهى يكى از ژاندارمهاى اسير را مىآوردند و او را